امیرعباس داداشامیرعباس داداش، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

امیرحسین هستم...

تو اضطراب دست های پر،آرامش دست های خالی نیست.‌..

داستان تکراری:مدرسه

کاش یه تفنگ داشتم و یه تیر قشنگ خالی میکردم وسط کله کسی که گفت:برو تیزهوشان خوش میگذره بپذیرید درس خوندن سخته،بپذیرید سخته دیگه ۷ صبح بیدار شی و ۲ و نیم آش و لاش تعطیل شی و همین طوری که به همه فحش میدی برسی خونه بذارید رفع سو تفاهم کنم من سال هفتم و هشتم شاگرد اول تیزهوشان بودم و تا تهش رو دیدم هیچی نبود جدی هیچکس در نهایت محل سگ بهم نداد اگر فکر می‌کنید خرخونم که باز هم رفع اشکال میکنم بنده مدال نقره المپیاد ریاضی دارم کلاس هفتم المپیاد مبتکران ولی... بپذیرید سخته بپذیرید دمار آدم در میاد بپذیرید آدم بعد مدرسه حس کنه به مغزش تجاوز شده و داغ کنه یادمه کلاس هفتم و هشتم خیلی کمال‌گرا بودم که همش بیست بگیرم و فلان ...
7 مهر 1403

از شر اینا هم خلاص شدیم

دوست نداشتم بزنمشون ولی با دیالوگ تاریخی بابام که گفت:《اینا چیه زیر چونه ت شبیه طالبان شدی》متوجه شدم که دیگه مجبورم ریش هامو بزنم ای بابا حیف شد..‌. این قبلش اینم بعدشه پ.ن:اولش که کوتاه کردم بابام گفت تیغ ریش تراش کُنده خوب نزده و بعد گرفت و موفق شد دو تا زخم عمیق رو گردنم ایجاد کنه که خیلی میسوزه ...
6 مهر 1403